شانه هایت را از آن دریغ کردی؟

 

مگر اشک هایم کجای دنیایت را تنگ کرده بود


که شانه هایت را از آن دریغ کردی؟

/ 93 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شراره

به من مجوز چاپ نمی دهند میگویند داستانی که نوشته ای قابل باور نیست اما من فقط خاطراتم را نوشته بودم

شراره

بعضی اوقات فکر می کنم که شاید بهشت خاطرات گذشته باشد

کلبه مهربانی

خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .

ⓝ ⓔ ⓖ ⓘ ⓝ

بلند نخند دلم در سینه میلرزد . . . آخر میداند از این پس دلتنگ میشود اما نمیلرزد !

ⓝ ⓔ ⓖ ⓘ ⓝ

دلم تنگ ک می شود بلند میخندد چون بیاد می آورد روزی بود ک نه دل میبست نه دلتنگ میشد . . .

باران

آسمان یک بار دیگر خنده کرد عشق ما را باز هم شرمنده کرد آسمان رقصید و بارانی شدیم موج زد دریا و طوفانی شدیم بغض چندین ساله ما باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد عید غدیر مبارک

رنائیل

من خودمو بغل میکنمو گریه میکنم هیچ کس آدما درک نمیکنه الا خود خودت[گل]

دلبررررر

سلام ممنون وبه شماهم حرف نداره لطفان اگرداستان عاشقانه داشتی بزارخوشحال میشم

بهناز

http://banazzzz.blogfa.com/ دوستاتم بگو بیاد [زبان][زبان][زبان][زبان] تازه درستش کردم

مهگل

والا من از اولشم کسیو نداشتم که سرمو بذارم رو شونه هاش و گریه کنم. از اول تنها بودم و تنها هم از این دنیا میرم.