بد گریه می کنم ...

 خیلی که دلم از رفتنت بگیرد


گریه می کنم


اما


بد گریه می کنم


بد...!!!

/ 72 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زينب

وازخوشي هاي روزگارهمين بس كه درهرساعت از شبانه روزكه دلت خواست به اوزنگ بزني واوبي درنگ گوشي را برداردوبگويدسلام.جان دل!!كه بداني مزاحم نيستي....كه اصلا انگار منتظرزنگت بوده...

گندم

ته، ته، ته همه نا امیدی ها، نداشتن ها، نخواستن ها، نبودن ها و بن بست ها؛ خدا رو داری که آغوشش رو باز کرده برات...!!

گندم

نمیپرسی تو حالی از دل غمگین و بیمارم / ولی من هر کجا باشم ، خیالت را به سر دارم .

زهرا

محمدجونم دیگه داره گریم میاد

زهرا

به خدا هنوزم شبا با یادش میخوابم

زهرا

حقم نبود

زهرا

تو تموم وجودم رد نفساشه

فاطمه

خداوند بود و من و تو تنهای تنها ساقه ات در تمام وجود خاکی ام ريشه دوانده بود که آن ناشناس از راه رسيد تو را چيد و با خود به آن شب خيس پراز شهوت برد در زير پيکر سنگين آن ناشناس از فرط لذت و درد ! به خود می پيچيدی که ناگهان قطرات خون ساقه معصومت را آلود و آن هنگام بود که ريشه نيمه جانت خشکيد و علفهای هرز وجود خاکی مرا پر کرد عشق برای هميشه مرد.... و خداوند برای آن ناشناش نام انسان را برگزيد

جوجو

این مطلبت خیلی به دلم نشست عالی بود ممنون [لبخند][

مهگل

ما بس که گریه کردیم اشکامون خشک شد ولی خوش به حال اونایی که تو چشماشون اشک هست ولی اشک شادی نه غم و حرص.