دلم گرفته آسمان

یک آسمون گل قشنگ تقدیم یک نگاه تو ، این دل تنهای غریب فدای روی ماه تو..

زندگی چیست؟

زندگی همیشه

مثل یک قهوه تلخ

مثل رمان پر از رؤیا

مثل یک فیلم پر از وهم و وحشت

مثل یک نوزاد همیشه پر از گریه

این زندگی چه بود؟

زندگی

مثل یک پروانه است

گاه دور یک شمع ،گاه روی یک گل

مثل یک ابر بهاری

گاه بارانی و گاهی آرام و سپید

زندگی

تکرار است

زندگی مثل ضربه یک پتک

پر از درد است

زندگی اوج و سقوط

زندگی پروازی است

 با بالهای شکسته

زندگی نگاه پر از غم است

اما با اشکهای خشکیده

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳٠ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


گریه ها امانم را بریده اند....

گریه ها امانم را بریده اند.


           می خواهم حرف بزنم.


                    دلم آنقدرگرفته است،


 که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم.


                               می خواهم نباشم.


 حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است.


   خسته ازتو نیستم .


         خسته ازهیچ کسی نیستم.


               خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم.


خسته ازاین همه دوری هستم.


        فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است،


        که گویی کسی، کسی را درک نمی کند

 

[ ۱۳٩۱/٧/٢۸ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


عشق.....

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد . پس

گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد . در کیفمو باز کردم ، ولی جا

نشد . تصمیم گرفتم ببرمش توی اتاق ، ولی جا نشد . بنابراین

یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد . با خودم گفتم : یه باغ !

آره ! ولی جا نشد . پس گذاشتمش توی قلبم ، حالا دیگه جاش

خوبه خوبه ... تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه

از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی!

[ ۱۳٩۱/٧/٢٦ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


یکی بود یکی نبود

سلام...

یه سوال!

به نظرشما "یکی بود یکی نبود"  یعنی چی؟!

راستی

چرا  اصلا قصه وجود داره؟ چرا بچه ها عاشق قصه ان ؟ قصه گو کیه ؟ چه چیزی در این

همه قصه هست که بعد از چندین هزار سال بازم قصه ها گفته و شنیده می شن ؟ و

 

چرا همه قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع می شه...؟

نمی دونم.ولی یه روز احساس کردم  که باید باهم به جواب این سوال ها برسیم و

اینطوری شد که

داستان آغاز شد

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود حتی خدا هم نمی دونست

چی می خواد . یکی همیشه به دنبال یه چشم بند  بود تا نتونه

دنیا رو ببینه. نتونه زشتی ها و غم ها و خوبی ها رو ببینه. اما

یکی دیگه بزرگترین آرزوش  این بود که رنگ چشمای مادرش رو

ببینه. با چشای خودش آسمون رو حس کنه. یا بدونه ماهی چه

شکلیه یا از پنجره به حیاط خونه جلویی نگاه کردن چه مزه ای

داره؟ یکی دیگه همیشه به دنبال پنبه بود. او از صدای

اطرافیانش خسته شده یود. اون قدر صدای جواب دادن خدا  رو

شنیده بود که از همه ی صداها بدش می یومد ! ولی اون طرف

تر یکی دلش می خواست بچش از شب  تا صبح گریه کنه و با

صدای جیغ اون لذت ببره! خلاصه  توی این خلوتی گنبد کبود و

شلوغی این دنیا هیچ کس نمی دونست چی می خواد. حتی

خدا هم دست و پاش رو گم کرده بود. حالا او هم به دنبال یک

دست، یک پا، دو تا دست، دو تا پا، سه تا دست، سه تا پا، چهار

تا دست، چهار تا پا، یا شاید هزار تا دست می گشت!

[ ۱۳٩۱/٧/٢٢ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


خداحافظ نگو...


خداحــــافظ نگو وقتی هنوز در گیــر چشماتم

خداحافــــظ نگو وقتی تا هرجا باشی هـمراتم

 

تو اون گرمای خــــــورشیدی که میری رو به خاموشی

نمــــی دونی چـــقدر سخـــته شده ســـرده فرامــــــوشی

 

شـبی که کـــــوله بــارت رو میــون گریـــه می بــستی

یه احساسی به من می گفت هنوزم عاشــــقم هســـــتی

 

خداحـــافظ نگـــو وقتی هـــنوز در گیـــر چشماتم

خــــداحافــظ نگو وقتی تـــا هرجــا باشی همراتم

 

چرا حالــت پریـــشونه چـــــرا مایوس و دلسردی

خداحــافظ نــگو وقتی هـــنوزم میشـــــه برگردی

 

تو یــادت رفته اون روزا یکی تنها کــست میشد

خداحــــافظ که می گفتی خـــدا دلواپست می شد

 

 خداحــــافظ نگو وقتی هنوز در گیــر چشماتم

خداحافــــظ نگو وقتی تا هرجا باشی هـمراتمگریه

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


شب تنهایی.....

 

هیچکس با من نیست !…

مانده ام تا به چه اندیشه کنم…

مانده ام در قفس تنهایی…

در قفس میخوانم…

چه غریبانه شبی ست…

شب تنهایی من!…

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


دلتنگی ....



گـ ـاه دلتنــگـ ـ مـ ـے شـوم .....


دلتننگـ تـ ـر از هـمہ دلتـنگـ ـے هـ ـا....


گـ ــوشـہ اے مـے نشیــنم...

 

و حـ ـسرتــ هـ ـا را مـ ‌ـے شمــ ـارم...

 

بـاختـن هـ ـا را و صـ ـداے شکـستن هـ ـا را...

 

نمـ ـے دانم من کـ ـدام امید را نـا امید کـ ـردم....

 

کـ ـدام خـ ـواهش را نشنــیدم...

 

و بــہ کـ ـدام دلـتنگے خـندیدم..


کـ ـہ این چــنین دلــ تنـگم!!!!

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


دلم شکسته.....

 

 

گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونهش و بگه :

 هی رفـ ـیـ ـق!

 از چیزی ناراحتی؟

 اونوقت آدم برگرده بگه:

 آره رفیق،ازهـمه چـی ...

[ ۱۳٩۱/٧/۱٦ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


ای دل ساده....

[ ۱۳٩۱/٧/۱۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


پاییز زیبا...



پاییز زیبا رسید... چقدر این پاییز زیباست... بهش دلخوشم...

به آینده امیدوارم...

[ ۱۳٩۱/٧/۸ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]


خدا...

 

منو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم


آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم


منو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم


روی زمین چه قد بده ، می خوام پیشت بمونم


کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری


خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری


کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری


تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری


توی آغوش تو آرامش محضه


منو با خودت ببر حتی یک لحظه


بغلم کن ، منو بردار ، ببرم دور


ببرم از این زمین سرد و ناجور...

[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محمد علی ] [ نظرات () ]